پلاک اول

ما می‌گوییم تا شرک و کفـر هست، مبارزه هست و تا مبارزه هست، ما هستیم. امام خمینی (ره)

پلاک اول

ما می‌گوییم تا شرک و کفـر هست، مبارزه هست و تا مبارزه هست، ما هستیم. امام خمینی (ره)

إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ(سوره فصلت آیه 30 ) در حقیقت کسانى که گفتند پروردگار ما خداست‏ سپس ایستادگى کردند فرشتگان بر آنان فرود مى‏آیند [و مى‏گویند] هان بیم مدارید و غمین مباشید و به بهشتى که وعده یافته بودید شاد باشید

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سبک زندگی اسلامی» ثبت شده است

۲۲
فروردين

14523145246


سکانس یک:دوازده سال عشق و امید....
محمد رضا پیکانی شهروند زنجانی به علت بیماری ویروسی دچار فلج مغزی شده است!! خانم عباس آبادی همسر وی به همراه دو فرزندش با امید به بهبودی پدرشان دوازده سال است که مشکلات را تحمل کرده اند.


سکانس دو:
امام محمد باقر علیه السلام فرموده اند :


به راستی که خداوند عزوجل بر زنان و مردان جهاد را واجب کرده است اما جهاد مردان آن است که (برای حفظ دین و مملکت) مال و خون خود را بذل کنند تا در راه خدا کشته شوند و اما جهاد زن آن است که در مقابل دشواری های زندگی همسرش صبر کند.مکارم الاخلاق فی حق الزوج علی المراة (ط بیروت ص 215)

 

نتیجه:«هفت شهر عـشق را عـطار گشت// مـا هنوز اندر خـم یک کوچه‌ایم»
مولوی

  • من الغـــریب الی الغـــریب
۲۰
بهمن

ثرو


بسم اللّه الرّحمن الرّحیم 


الَّذینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فی سَبیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ(20- توبه)

عالم بزرگ، سید نعمت الله جزائری از علمای برجسته عصر علامه محمدباقر مجلسی بود و در محضر علامه مجلسی، بهره های علمی فراوان بُرد و آنچنان به او نزدیک شد که مانند یکی از اهل خانه علامه مجلسی به شمار می آمد.
علامه مجلسی نظر به اینکه دارای شاگردان و خدمتکاران، و مورد احترام مقامات دولتی و مردم بود، زندگیش تا حدودی دارای تشکیلات به نظر می رسید و به نظر بعضی می آمد که مثلاً برخلاف زهد و پارسایی اسلامی است.

مرحوم سید نعمت الله جزائری می گوید: روزی با کمال تواضع، به علامه مجلسی تذکر داده، سرانجام گفتم: «من کوچکتر از آن هستم که با شما در این خصوص که در ظاهر متمایل به دنیا شده اید بحث کنم، ولی با شما عهد می کنم که هر کدام قبل از دیگری از دنیا رفتیم به خواب دیگری بیاییم، تا روشن گردد که آیا حق با من است (که باید با کمال سادگی، دور از تشکیلات دنیا زندگی کرد) یا حق با شما است؟ علامه مجلسی این پیشنهاد را پذیرفت.

پس از مدتی علامه مجلسی از دنیا رفت، عموم مردم عزادار گردیده و به عزاداری پرداختند. جزائری می گوید: بعد از یک هفته کنار قبر علامه مجلسی رفتم و پس از قرائت قرآن و دعا، همانجا خوابم برد. در عالم خواب دیدم گویا علامه مجلسی از قبر بیرون آمده، لباس های زیبا در تن داشت و چهره اش باشکوه بود، در همین هنگام یادم آمد که علامه مجلسی از دنیا رفته است، دستش را گرفتم و گفتم: «ای مولای من، هم اکنون طبق قول و قراری که داشتیم به من خبر ده که حق با من بود یا با تو، و به تو چه گذشت؟»
علامه فرمود: هنگامی که بیمار شدم، کم کم بر بیماریم افزوده شد و شدت یافت و به راز و نیاز با خدا پرداختم که مرا نجات دهد، که ناگهان شخص بزرگواری نزد من آمد و کنار پایم نشست و از احوال من پرسید، از دردهای شدیدی که داشتم به او شکایت کردم، دستش را روی انگشتان پایم نهاد، و گفت: «آیا دردش آرام شد؟»
پاسخ دادم: همانجا که شما دست نهادید، دردش برطرف گردید، آن شخص دستش را بر هر جای بدنم می کشید، دردش رفع می شد تا اینکه دستش را روی سینه ام گذارد، به طور کلی دردم برطرف گردید، و دیدم جسدم در کنار افتاده و خودم در گوشه خانه ایستاده ام و با پریشانی به جسدم نگاه می کردم، بستگان و همسایه ها و مردم آمدند و گریه می کردند و من به آن ها می گفتم: شیون نکنید، من از درد و بیماری راحت شدم، چرا گریه می کنید؟
ولی آن ها همچنان می گریستند و نصیحت مرا گوش نمی کردند، و بعد جمعیت آمدند و جسد مرا برداشتند و غسل دادند و کفن کردند و نماز بر آن خواندند و کنار قبر بردند، دیدم قبری را کنده اند و می خواهند جسدم را در میان آن بگذارند، من با خود گفتم: «من از جسدم جدا می شوم، و با او وارد قبر نخواهم شد، ولی وقتی که جسدم را در میان قبر نهادند، من از شدت علاقه و اُنسی که به جسدم داشتم، وارد قبر شدم و مردم روی قبر را پوشانیدند»

ناگاه منادی حق ندا کرد: «ای بنده من محمدباقر، برای امروز چه آوردی؟»
من اعمال نیک خود را برشمردم، قبول نشد (یعنی به عنوان عمل فوق العاده و کامل، پذیرفته نشد).
باز همان صدا را از آن منادی شنیدم، مضطرب گشتم و در تنگنا قرار گرفتم، در این هنگام ناگاه بیادم آمد که یک روز سواره در بازار بزرگ اصفهان می گذشتم، دیدم گروهی در اطراف یک مؤمن، اجتماع کرده اند و از او مطالبه طلب خود را می کنند و او را می زنند و به او ناسزا می گویند، او می گفت: «الآن ندارم به من مهلت بدهید، ولی به او مهلت نمی دادند، من جلو رفتم و اعلام کردم که او را رها کنید، بدهکاری های او را من می پردازم، مردم او را رها کردند و من بدهکاری های او را پرداختم، و او را به خانه ام آوردم و به او احترام و کمک کردم».

همین حادثه یادم آمد و عرض کردم: خدایا چنین عملی دارم، پس این عمل را از من پذیرفتند و امر کردند دری از قبرم به بهشت باز شد و مشمول نعمت های بی کران الهی شدم و به دعاهای مؤمنان و زیارت آن ها از قبر من، بهره مند هستم و من آن ها را می بینم ولی آن ها مرا نمی بینند.

بنابراین ای سید (نعمت الله جزائری) اگر من در دنیا دارای مکنت مالی نبودم، چگونه می توانستم مؤمنی را در بازار از چنگ خلق، نجات دهم و نتیجه اش را امروز این چنین بگیرم.

سید نعمت الله می گوید: از خواب بیدار شدم و فهمیدم که آنچه را که در دنیا جمع کرده بود، چون در راه و مصرف می شد، مایه نجات او گردید.

منابع:
1- منتخب التواریخ: 752- 753.
2- عالم برزخ در چند قدمی ما: 157- 160.

  • من الغـــریب الی الغـــریب
۲۷
مهر


ماجرا: برادر من مثل خیلی از بچه ها هم سن سال خود شیطنتهایی داره مدتی بود رو قضیه درس خوندن مثل اکثر بچه ها تنبلی و سستی می کرد و.... تا این که دیشب صحبتها رهبری رو از تلویزیون شنید و امروز دیدم خیلی راحت درحال خوندن درسهاش هست وقتی دلیلش رو پرسیدم برگشت گفت که رهبرمون این ازما خواسته

متن شعر:

من عاشـق آن رهبــر نورا نــی خـویشم آن دلبــر وارستــهٔ عـرفـانـی خــویشم

عمـری است غمیـنم ز پریشانـی آن یار هـر چنـد که محزون ز پریشانی خویشم

در دام بـلایت شـده ام سخـت گرفتـار امـواج بـلای دل طوفــانــی خـویشم

چون نقـش نگـارین تو بر دیـده در افتــد گمگشتــهٔ این دیـدهٔ بـارانــی خـویشم

  • من الغـــریب الی الغـــریب